پ.ن.: بعد از ماهها تحقیق هنوز مجرمین کهریزک شناسایی و اعلام نشده اند، اما عاملان حادثهی بمبگذاری امروز که منجر به فوت دکتر علی محمدی شد، بلافاصله آمریکا و اسرائیل معرفی شدند.
۱۳۸۸ دی ۲۲, سهشنبه
آمریکا و اسرائیل، مجرمین بای دیفالت
پ.ن.: بعد از ماهها تحقیق هنوز مجرمین کهریزک شناسایی و اعلام نشده اند، اما عاملان حادثهی بمبگذاری امروز که منجر به فوت دکتر علی محمدی شد، بلافاصله آمریکا و اسرائیل معرفی شدند.
۱۳۸۸ مهر ۲۱, سهشنبه
یتیم
۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه
مسئولیت
۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه
رابطهی فقر و پوپولیسم
اینها را نگفتم که ذهنیت دستهای که خود به آن تعلق ندارم را به تصویر بکشم. خود در دوران کودکی و جوانی و حتی حال حاضر در این تقسیمبندی میگنجم. بلکه هدفم آمادهسازی برای بیان مطلبی دیگر است.
این احساس نیاز به منجی آفت بسیاری دارد. در جوامعی که سطح آگاهی از روابط و ضوابط اجتماعی به حد کافی بالا است، افراد جامعه معمولن چنین نیازی را با احتیاط مینگرند و هر فریادی که برای نجاتشان برآید، وقعی نمینهند. در حقیقت جملهی من عکس روند حوادث تاریخی است. در طول تاریخ، کومونیسم، فاشیسم، نازیسم و بسیاری از رویدادهای تلخ دیگر نتیجهی بیاعتنایی تودههای محروم به این احتیاط واجب است.
در جامعهی امروز ما نیز چنین رویدادی در حال شکلگیری است. محرومان جامعه، بدون توجه به بسیاری مسائل که منشا محرومیتشان است، یک ناجی برای خود برگزیدند. ناجی که با اندک تاملی در گفتار و رفتارش، میتواند دریافت که هرگز به آنچه میگوید پایبند نیست و منظورش از واژههایی نظیر عدالت و مهرورزی و تخصص و ... چیز دیگری است.
با این حال نمیتوان منکر این شد که اعتقادات مذهبی در بین قشر فقیر بسیار مقبول است و از دلیل دیگر استقبال این طبقه از منجی پوشالی که همان مذهب است گذشت. اما در عمق نیازهای انسان که دقیق میشویم میبینیم که همین اعتقاد به مذهب نیز تا حدی ناشی از کمبودهای اقتصادی است که مانع رفع نیازهای آنها میشود و برای تغییر موضع رنج حاصل از کمبود نیازهاشان، عمدتن به شکلی مصنوعی و خودخواسته، نیازها را از رفاه به مذهب تغییر میدهند و آرامش مذهبی را مرحم دردهایی میکنند که امیدی به بهبودشان ندارند.
به راستی که در جامعهی امروز ما، فقر عامل اصلی عقبماندگیست و عقبماندگی عامل اصلی فقر. بدین سان این دو در تعقیب یکدیگر بر نهادهای اجتماعی و ارزشهای اخلاقی میتازند و هم ما را از ارضای نیازهای انسانی محروم میکنند و هم از توسعهی مدنی.
آیندگان خواهند گفت...
پ.ن.: نظام ولایی در دههی شصت و هفتاد و هشتاد و ... در ایران برقرار بود.
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
کمپانی جرمسازی محمود و شرکاء
اخیرن صادق زیبا کلام تحلیلی از این دادگاه ارائه داده است. این تحلیل میگوید که این دادگاه طرفداران جناح راست سنتی را نشانه گرفته است و هدف آن حفظ این طرفداران است و قصد دارد به آنها نشان دهد که تحلیلهای جناح راست سنتی درست بوده و هست. اگر گروهی از جناح مخالف در دادگاه به درستی نظریات جناح راست منجمله صحت انتخابات اذعان کنند، آن گاه تردید برخی از طرفداران این جناح کمرنگتر خواهد شد. به هر حال الله اعلم. آنچه ما میبینیم چیز دیگری است.
پ.ن.: تاسیس رشتهی مهندسی انتخابات را پس از ۳۰ سال تلاش و جانکندن به ملت گوش به فرمان و سادهی ایران تبریک عرض میکنم.
۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه
چادر
فرض کنید که زمانی باشد که چادر وجود نداشته و هیچ کس با آن آشنا نبوده است. ناگهان شخصی چیزی مثل آن ایجاد و عرضه کند و اعلام کند برای پوشیدن آن مجبورید که با یک دست آن را نگاه دارید. آیا کسی حاضر به پوشیدن آن میشد؟ دو چیز میتواند چنین پوشش مسخرهای را به تن زنان کند: مذهب و زور که در عصر حاضر با هم قرین هم شده اند.
از نظر من چادر هم چادرهای قدیم یا همین چادرهای ملی جدید. حداقل دست زنان زیر آن آزاد است و مجبور نیستند مثل پنگوئن راه بروند. تازه مشکلات آن وقتی هویدا میشود که بخواهند چیزی را از کیف خود بیرون بیاورند یا به کسی بدهند. چادر برای آنهایی است که میخواند از جایی به جای دیگر بروند نه کسانی که میخواهند در اجتماع به فعالیت بپردازند.
پ.ن.: چند وقت پیش یاد عکس کتاب شازده کوچولوی آنتوان دو سنت-اگزوپری افتادم. در این کتاب تصویر زیر توسط «آدم بزرگها» تصویر یک کلاه به نظر میرسد.
اما از نظر آنتوان دو سنت-اگزوپری یک مار بوا است که یک فیل را قورت داده است. از نظر من یک زن چادری است که به سجده رفته است. البته این به موضوع بالا ربطی ندارد. چون نماز خواند یک زن با چادر هیچ ایرادی ندارد. تازه اگر هم داشته باشد ربطی به من و شما ندارد.۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه
آقایان به مواجب بگیرانشان پول میدهند که بر علیه گاندی بنویسند. بنویسند که گاندی آن بود که انگلیس میخواست و عدم خشونت یعنی مجال دادن به استعمار. این نمونهی مبارزهی ایشان با تاریخ است. شاید روزی که نص صریح احادیث هم بر خلاف میل این دیوان باشد، بگویند امام حسن(ع) از روی ترس صلح کرده و سخنش اعتباری ندارد و امام حسین(ع) بی عرضه بوده که در جنگ شکست خورده که اگر ما بودیم الان دنیا به راه راست هدایت شده بود. شاید هم روزی (نعوذ به) خدا را منتقدانه به سخره بگریند که اگر سید ع خ خدا بود چنین و چنان. البته سید ع خ اکنون به خیال خود از طرف خدا تعیین شده است و شاید روزی بگویند جانشین اوست و روز دیگر او را جای خدا بنشانند. مگر شرک چیست؟ وقتی نام شرک را میشنوید به دنبال مجسمههای بیشاخ و دم نگردید. شرک همین است. روزی که عقل را به مرخصی بفرستید، شرک همان روز لانه میکند و جای عقل را میگیرد.
پدیدهی جاری، هم مشرک است، هم تمامیتخواه و هم منکر تمام دستآوردهای انسانی و هم منکر هر چیزی که نداند چیست. راه مقابله با این پدیده روشنگری است و درمان آن طولانی؛ چنان که حافظ سرودهاست «مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدش.»
بگذریم از مشکلات خودم. سالها پیش در یکی از نوشتههایش خوانده بودم که در شورای عالی انقلاب فرهنگی، این جمله بر زبان یکی از اعضا جاری شد که «ریاضیات محض میراث استثمار است.» شاید هم «استعمار» به کار برده شد. فرقی نمیکند. چون دیوانه هر چه بگوید جفنگیات است و استعمار یا استثمارش فرقی ندارد. یادش نمیآمد که دقیقن چهکسی این جمله را گفته بود. مهم هم نیست. مهم ایدئولوژی پشت این حرف است که هنوز هم در سطح ردههای بالای مدیریت کشور وجود دارد. مخصوصن در این سالها که مرتب افرادی از حوزه برای دانشگاهیان خط ونشان میکشند و علوم را به الهی و الحادی تقسیم میکنند. دانشگاهها را محیط فساد مینامند و از حذف علوم اسلامی و دینی از متون دانشگاهی انتقاد میکنند (کدام حذف را میگویند خدا میداند. این سالها فقط به متون دینی دانشگاهی اضافه شده است).
در مورد سیاستهای علمی غلط کشور صحبت شد. من نظرم را در مورد برخی سیاستهای پژوهشی گفتم. منکر این نبودم که شاید این سیاستها را در زمان وضع گریزی نبوده است. ولی باید حرکتی برای گذر از سیاستهای موضعی انجام میشد. اما این سیاستها تبدیل به سیاستهای کلان پژوهشی کشور شد و هیچ تلاشی برای گذر از دوران طفولیت پژوهشی و اتخاذ سیاستهای بالغتر انجام نشد. بعد از سخنان من در این باب، با خونسردی که نشانی از تجربه داشت گفت: «از دولتها جهان سومی هیچ توقعی نمیتوان داشت.»
آن قهوهای که صمیمانه با این پدر علمی نوشیدم، مرا به این نتیجه رساند که یک سر دارم و هزار سودا و آفت عافیت من همین است. من مانند او نخواهم بود که عمرش را در راه کشورش فدا کند. من حتمن دیوانه خواهم شد اگر در ایران بمانم. من هرگز تکنوکرات خوبی نخواهم شد، هرگز!
۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه
گریز مغزها
در ویکیپدیا آمارهای سرسام آوری از فرار مغزها در ایران گفته است که با خواند آن ابعاد فاجعه را خواهیم فهمید. مثلن این که فرار مغزها در ایران معادل ۵۰ خروج میلیون دلار سرمایه از کشور است، یک نمونه از آن است. این آمار نیمهی پری دارد که نشان میدهد اگر با اصلاحات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی بتوانیم مغزها را به کشور بازگردانیم یا لااقل جلوی فرار آنها را بگیریم، چه ظرفیت عظیمی برای توسعه در اختیار داریم. به نظر من این شروع ماجرا است. بخشی از این ظرفیت عظیم، هم اکنون راهنمای فرهنگی و اجتماعی جنبش سبز است و به طور دائمی در وبلاگستان و شبکهها اجتماعی در حال آگاهی دادن به آحاد مردم است. گر چه اختلاف نخبگان جامعه با میانگین بسیار زیاد است که باعث میشود عموم مردم از این نوع آگاهیها دور باشند، اما روز به روز بر نفوذ این قشر در مردم افزوده میشود. کافی است به وبلاگهای پرمراجعه نگاهی بیندازید. بسیاری از نویسندگان آنها از این قشر هستند.
در این میان عدهای از همین نخبگان هم در ایران ماندهاند. تا جایی که من میدانم علل آن تمایلات مذهبی، مشکلات خانوادگی، جاگیر شدن در مشاغل پر درآمد است. برخی از کسانی که فرار را برقرار ترجیح ندادهاند، اعتقاد دارند که با ماندن نخبگان وضعیت جامعه مطلوبتر میشود و حداقل نخبگان در نقش تکنوکراتهای میتوانند بخشی از جامعه را سامان دهند. این اعتقاد در میان برخی از نخبگان مشغول در خارج نیز طرفدار دارد. بسیاری بر آن اند تا پس از تحصیل بهعلاوهی چند سال تجربهی کاری، به ایران برگردند که در سالهای گذشته تعداد معدودی این کار را کردهاند. اما پس از انتخابات مشکوک خرداد ۸۸، شوق بازگشت به شدت کاهش یافته است.
در این مجال قصد دارم نظر خود را در باب بازگشت نخبگان و ارتباط آن با ساماندهی کارها بیان کنم. به نظر من آن طور که برخی معتقدند بازگشت نخبگان باعث تغییر در جامعه خواهد شد، چندان با واقعیت سازگار نیست. گرچه منکر تاثیرات موضعی آن نیستم. اما باید دید که کشوری که حکومت آن تمامیتخواه است، تا چه حد دستاندرکاران فعلی تمایلی به جذب نخبگان که اکثرن دگر اندیش هستند، دارند. تجربهی گذشته نشان میدهد که تمایل بسیار پایین است و حتی در مواردی نخبگان بازگشته حذف میشوند و به ناچار به جایی که درس خواندهاند باز میگردند. هنوز در سطح دولتمردان افراد زیادی هستند که به این جملهی آیت الله خمینی عمل میکنند: «منافقین هی میگویند مغزها دارند فرار میکنند. به جهنم که فرار میکنند. این دانشگاه رفتهها، اینها که همه اش دم از علم و تمدن غرب میزنند، بگذارید بروند. ما این علم و دانش غرب را نمیخواهیم. اگر شما هم میدانید که اینجا جایتان نیست فرار کنید. راهتان باز است.» گرچه بسیاری از افراد طیف معتدلتر در نظام، سعی در توجیه این جملات میکنند ولی به هر حال بسیاری از رئوس قدرت در نظام ایران تعبیر دیگری از این جمله دارند.
اما عدهای نیز با قبول این مطلب که تمایل به جذب نخبگان وجود ندارد، معتقدند که با این وجود حکومت مجبور است برای پیشبرد کار خود مقداری به نخبگان بها دهد و این خود زمینهساز نفوذ تدریجی نخبگان در نظام است. به عنوان مثال میتوان به پروژهی کارت سوخت اشاره کرد. من با این مورد موافقم اما تمام این تمایلات موضعی بوده و به محض رسیدن به اهداف حداقلی، نخبگان درگیر در پروژهها حذف میشوند. با این شتر سواری دلا دلا، گرچه استفادهی ناچیزی از تخصص افراد میشود، اما انگیزهای برای حفظ نخبگان ایجاد نمیکند. از طرف دیگر عدم وجود نخبگان در ردههای بالای تصمیمگیری امکان تغییر این وضع را نیز سلب میکند.
ظاهرن پیششرط حفظ نخبگان در شرایط فعلی تغییر بخشهایی از نظام سیاسی است که نخبگان را تهدیدی برای ادامهی استیلای خود میبینند. از سخنرانیها و نوشتههای این بخش و طرفدارانشان در گذشته و حال بر میآید که در نظر ایشان، تخصص بر تعهد ترجیح دارد. اما این گروه از این ایدئولوژی نتیجه نمیگیرند که در کشور کمبود متخصص وجود دارد. در سالهای اخیر با گسترش دانشگاهها پای طرفداران این نوع تفکر به دانشگاه باز شد و فارغالتحصیلان دانشگاهی بسیاری در این طیف ظاهر شدند. در طول این سالها بسیاری از این افراد در پستهای مدیریتی کشور مشغول به کار شدند و کسانی هم که توان اخذ مدرک را نداشتند با جعل مدارک و عناوین به همقطارهای خود پیوستند. شاید آن چه منجر به ایجاد چنین وضعی شد، رواج بیماری مدرکگرایی در جامعه بود. قضاوت نخبگی و تخصص در ایران بر مبنای مدرک و روابط است. بنابراین کافی بود افراد مورد تایید نظام، مدرک دکتری کسب کنند تا بین آنها و کسانی که متخصص به معنای واقعی هستند فرقی نماند.
گر راهحل امیرخانی در مورد علت فرار مغزها از نظر من خیالبافی محض است اما در تشریح صورت مساله از نظر من امیرخانی بسیار خوب عمل کرده است. در نشت نشا امیرخانی کوشیده علم و دانش و هنر را شرقی و غربی کند. همچنین انتقادات مبهمی از دستگاه آموزشی کرده است که کم و بیش ناشی از ضدیت او با دولت اصلاحطلب است. امیرخانی بدون این که متخصص باشد از هر چیز مثالی آورده و سعی کرده با یک مثال ایدهی خود را تشریح کند و همزمان آن را اثبات نماید. بسیاری از این مثالها حالتهای حدی هستند و به ندرت رخ میدهند و تشریح کنندهی وضع موجود نیستند.
۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه
کتاب خنده و فراموشی
در بخشی از این کتاب آمده است: «قتل عام خونین بنگلادش به سرعت خاطرهی هجوم روسها به چکسلواکی را فروپوشاند، قتل آلنده نالههای بنگلادش را محو کرد، جنگ صحرای سینا باعث شد مردم آلنده را فراموش کنند، کشتار عمومی در کامبوج صحرای سینا را از ذهن مردم زدود، و غیره و غیره و قص علی هذا تا این که سرانجام همگان میگذارند همه چیز از یاد برود.»
از سال 1357 هجری شمسی، رویدادهای زیادی رخ داده است. قتلها، اعدامها، فرارها، دادگاههای فرمایشی، حذف انقلابیون و غیره و غیره و قص علی هذا همگی از ذهن بخش زیادی از جامعهی ما حذف شده است. یادآوری این تاریخ باعث زنده ماندن روح حقیقت خواهد بود و نشان خواهد داد که رهبر فعلی جمهوری اسلامی سیگار میکشیده است. رهبر قبلی هم چه حرفهای متناقضی در طول حیاتش بر زبان رانده که برخی از آنها در آرشیو صدا و سیما خاک میخورند. کسانی بودند که میکشتند و اکنون خود کشته شدند. چه فرزندانی از انقلاب که خورده نشدند[۱]. سیر حوادث بعد از 1357 نشان خواهد داد که چه شد که انقلابی که بشارت آزادی بود به حکومت دیکتاتوری تبدیل شد.
در کتاب میلان کوندرا به خوبی در مورد انقلاب کمونیستی چکسلواکی و انقلاب ضد کمونیستی آن صحبت میکند و نظریهی خود را در باب چگونگی شکلگیری یک دیکتاتور از یک انقلاب آرمانگرایانه به روشنی ارائه میدهد.
۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سهشنبه
نمایش در پشت پرده
۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه
متخصصان امروز کشور
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
جمهوری سکوت
۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سهشنبه
باور آرمانی به احمدینژاد؟
متنی که میخوانید از وبلاگ یک لیوان چای داغ عینن نقل میشود.
«در این مدت تبادل نظرهایی داشتهام با دوستانی که به احمدینژاد رای دادهاند. قبلن یکی دو بار گفتم که اینکه کسی به خاطر منافعش (مثلن افزایش حقوق) به او رای بدهد برای من قابل فهم است ولی اینکه کسی از طبقه متوسط و بالا با دلایل ارزشی این کار را بکند تا حدی زیادی قابل فهم نیست. روشن میکنم که منظورم از دلایل ارزشی و کسانی که بر اساس آن رای دادهاند چیزی فراتر و پیچیده تر از مثلن علاقه داشتن به تنگتر کردن حلقه فشار حکومت بر پوشش و زندگی شخصی مردم است. ترجیحاتی از این دست را میفهمم و (متاسفانه) درک میکنم که کسی نگران این باشد که جوانان یک ذره بیشتر نفس بکشند و به خاطر جلوگیری از رخ دادن آن احمدینژاد را ترجیح بدهد. فرض میکنم که کسانی که مخاطب گفت و گوی ما هستند در ذهنشان ارزشهایی پیچیدهتر و جدیتر از این ظواهر را مدنظر داشته باشند و این ترجیحی است که من بر اساس دادهها و تفسیرهای خودم نمیتوانم صادق بودن یا سازگار بودن آنرا درک کنم. امیدوارم بحثهای ذیل این نوع مطالب به روشنتر شدن مساله کمک کند.
روشن میکنم که اگر شخص احمدینژاد را کنار بگذاریم کاملن میتوانم باور یک نفر به ارزشهای محافظهکارانه یا راستروانه (امیدوارم در لفظ مناقشه نباشد) را درک کرده و تا حدی زیادی به احترام بگذارم. اینکه نمیتوانم صد در صد به آن احترام بگذارم این است که بخشی از باورهای محافظهکارانه به مداخله در رفتار دیگران مربوط میشود که از نظر من از اساس مردود است ولی فعلن این موضوع صحبت ما نیست. من میتوانم درک کنم که کسی به دلیل ترجیحات و باورهای محافظهکارانهاش به مثلن محسن رضایی یا لاریجانی یا قالیباف یا ناطق نوری یا توکلی یا ولایتی رای بدهد. ممکن است چنین انتخابی انتخاب من نباشد ولی مشکل بنیادی و صد در صدی با آن پیدا نمیکنم و چه بسا بتوانم در حد خودم با چنین دولتی هم همکاری منتقدانه کنم. متاسفانه شخص احمدینژاد برای من در این چارچوب رفتاری قرار نمیگیرد.
چرا به باور من کسی نمیتواند ادعا کند که به خاطر آرمانها و ارزشهایش احمدینژاد را به موسوی ترجیح داده است (ترجیح به کروبی و رضایی را به دلایل متفاوت میفهمم)؟
1) احمدینژاد دچار مشکلات شخصیتی عدیدهای است که از یک انسان صادق و در مسیر فعالیتهای آرمانگرایانه سر نمیزد. ببینید در این چهار سال چند بار داستانهایی از معروفیت (عمدتا توهمآلود) خودش در جهان تعریف کرده است و چهقدر منم منم (البته گاهی با لفظ ما) کرده است. در زندگی روزمره اگر حتی یک فرد عادی اینقدر منیت داشته باشد و این قدر ناپخته در هر مجلسی خاطرات راست و دروغ از خودش تعریف کند عملن از چشم جمع میافتد چه برسد به آدمی در این رده.
2) کسی که صادقانه به خاطر آرمانها تلاش میکند این قدر ذهنش را معطوف پروندهسازی و حذف دیگران نمیکند. این تلاش پایانناپذیر او برای انگ زدن و حذف مخالفانش و حتی منتقدان بسیار ملایم نشانهای جز قدرتطلبی محض نیست. دقت کنید که این فرآیند حذف حتی محدود به رقبای جناح مقابل نبوده و کسانی مثل سعید ابوطالب و عماد افروغ و خوشچهره و سبحانی را که با معیارهای دوستان اصولگرای ما افراد درستکار و مقبولی به شمار میآیند (و با معیارهای من هم گاهن افراد صادق و آزادهای هستند) را هم در بر میگیرد.
3) آدم معتقد به آرمانها دایره پست و مقامهای آب و ناندارش را محدود نمیکند به چند نفر دوست محفلی که معلوم نیست اگر احمدینژاد رییس جمهور نمیشد در بهترین حالت حتی مدیرکل یک اداره استانی هم بشوند. نمیفهمم چه طور آدم میتواند به دلایل ارزشی به احمدینژاد رای بدهد و دم خروس مهرداد بذرپاش و امثال او را نبیند. این واقعیت که هر رییس جمهوری بلاخره تیم خودش را سر کار میآورد یک بحث است و اینکه یک نفر رای مردم کوچه و خیابان را با شعار مبارزه با رانتخواری در قدرت و باندبازی جمع کند و دست آخر به جای باند مدیران با تجربه و دنیا دیده؛ باندی از آدمهای درجه سه را به پستهای حکومتی برساند یک بحث دیگر است.
4) احمدینژاد چه در شهرداری و چه در ریاست جمهوری بخش مهمی از فعالیتها و منابعش را صرفن معطوف به اقدامات رایآور کرده است. این کارها کجا و باور به دینی که در نظر پیشوایانش ارزش مقام دنیوی از عطسه بز کمتر است کجا؟
5) ...
دقت کنید که اینها صرفن نقاط منفی شخصیت احمدینژاد از زاویه معیارهای اخلاقی است و فعلن بحثی در مورد کیفیت تفکرات او در باب سیاستهای اداره کشور، ناپختگی رفتاری در تصمیمات مدیریتی و صحبتهای سادهلوحانهاش (مثالش ماجرای تولید انرژی هستهای در وان حمام) نمیکنیم.
و یک سوال آخر. فرض کنیم به باور شما صرف حفظ حکومت از همه اصول پایهای اخلاقی مثل راستگویی و حقوق انسانها مهمتر باشد. آیا نباید دنبال کسی باشید که چنین نظام حکومتی را تقویت کند تا اینکه به کسی رای دهید که با رفتارهایش همه ما را به این نقطه بحرانی رسانده است؟ آیا خود این که اداره امور را به دست چنین کسی بسپارید ضد ارزش نیست؟»